تبليغاتX
یاد بگیر و زندگی کن


یاد بگیر و زندگی کن

دل نوشته هایم ؛ فریادهایی از جنس سکوت

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 20:1 توسط زندگی نو |


آن زمان كه مشق پرواز ميكرديم
خاطرم نيست
به آسمان چندم ، مي بايست سفر كنيم
اما...
خوب يادم هست كه...
قرار بود
هميشه،
با هم پرواز كنيم.


می‌خواستم بمانم
رفتم
می‌خواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم
من بودم
که نبودم …


ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!


پ.ن : ببخشید دوستای خوبم که فاصله بین پست هام زیاد شده ، نزدیک امتحان های خرداد داریم می شیم سرم خیلی شلوغه ...



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:19 توسط زندگی نو | |

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:26 توسط زندگی نو | |

سلامی به گرمای خورشید

سلامی به طراوت سبزه ها

سلامی پر از عشق و محبت

و سلامی به زیبایی تازگی یک سال نو

دوستان گل و عزیزم عید همگیتون مبارک

امیدوارم سال جدید سالی پر از موفقیت و شادی و خبر های خوب براتون باشه


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:17 توسط زندگی نو | |

 نمی دانستم این قدر زود می گذرد ، با خودم فکر می کردم هنوز فرصت باقی است ، هنوز می توان به تو تکیه کرد ، اما نمی دانستم که گذر ثانیه ها آن قدر زیاد است که تو نیز مانند بقیه نیامده خواهی رفت .

انگار همین دیروز بود که در خانمان را زدی و وارد شدی ، انگار همین دیروز بود که برای اولین بار یکدیگر را دیدیم ؛ انگار همین دیروز بود . . . اما نه دیروز روزهایی بود که گذشتند و با خاطراتی تلخ و شیرین ما را تنها گذاشتند و رفتند . می دانی همان روزایی ها را می گویم که با خنده و شادی و اشک و غم از پس هم گذشتند و ما را به این جا رساندند . همان ثانیه هایی را می گویم که وقتی بودند درکشان نکردیم و حالا که در قاب خاطره ها بر روی دیوار های دلمان به جا مانده اند ، فهمیده ایمشان .

راستش هیچگاه سرعت گذر زمان را به این خوبی نفهمیده بودم ، هرگاه مادرم می گفت انگار همین دیروز بود ، لبخندی می زدم و می گفتم چه طور می شود که همین دیروز بوده باشد . اما با تو و در کنار تو بودن این را به من آموخت که دیروز ، روزهایی را در خودش پنهان کرده و سرعت گذر زمان از گفته مادرم نیز بیشتر است .

باورت می شود که این همه مدت در کنار هم بودیم اما حالا که زمان خداحافظی فرارسیده یکدیگر را شناخته ایم و به هم عادت کرده ایم ؛ من که باورم نمی شود .

باورت می شود که آن آینه و شمعدانی را که برای استقبالت پهن کرده بودم باری دیگر برای خداحافظی با تو باید پهن کنم ؛ من که باورم نمی شود .

چقدر روزهای با تو بودن زیبا بود ... هیچگاه یادم نمی رود که با تو و در کنار تو طعم عاشقی را کشیدم ، هیچگاه یادم نمی رود که چه شب ها با تو و در کنار تو تا صبح گریستم و به لحظاتی اندیشیدم که تو برایم فراهم کرده بودی و هیچگاه فراموش نمی کنم که فقط با تو توانستم این تجربه و حس را در خودم زنده کنم و باور کنم که کسی را دوست دارم . . .

آری همه این ها را برای تو نوشته ام ... با توام سال 1390 ، با تو که برایم لحظاتی پر از شادی فراهم کردی ، با تو که به من دوست داشتن را آموختی . . .

لحظه خداحافظی از آن چه که فکرش را هم می کردم نزدیک تر است ... اما بدان و مطمئن باش روزهای زیبای با تو بودن برایم تا همیشه خاطره خواهد شد و بدان که آن روزهای زیبای تابستانت را که برایم شده زیباترین خاطرات را در قاب هایی از طلا در اعماق قلب و وجودم حفظ خواهم کرد . چه طور می توانم روزهای دی ماهت را فراموش کنم . . . چگونه می توانم 28 بهمنت را فراموش کنم ... نه هرگز . . . حتی اگر سالها بگذرد و کسی از تو یاد نکند من همیشه لحظات با تو بودن را در آغوش می کشم . . .

پ.ن : راستش درد و دلم با سال 90 خیلی زیاد بود اما نتونستم همش رو بنویسم

پ.ن 2 : امروز 28 اسفنده و دقیقا یک ماه است که از بهترین روز زندگیم می گذرد ...

پ.ن 3 : قبل از سال تحویل دوباره پست می ذارم پس فعلا عید همگی پیشاپیش مبارک



نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:46 توسط زندگی نو | |


سلامی از دلی تنها
دلی آکنده از غمها
گهی بی بار
گهی بی یار
گهی از زندگی بیزار
گهی خندان
گهی گریان
گهی رنجیده از یاران
سلام ای بهتر از باران



دیروز و فردا هر دو نامردند ...!
دیروز با خاطراتش
و
فردا با وعده هایش ...
مرا فریب دادند
تا
نفهمم امروزم چگونه گذشت...



جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد ....

- زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:1 توسط زندگی نو | |

نفس مي زند موج
نفس مي زند موج
ساحل نمي گيردش دست
پس مي زند موج .
فغاني به فرياد رس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم
كه راهم به فريادرس بسته
دست فغانم شكسته

زمين زير پايم تهي مي كند جاي
زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه در من غزل مي زند بال
نه در دل هوس مي زند موج .

رها كن ، رها كن
كه اين شعله خرد چندان نپايد
يكي برق سوزنده بايد
كزين تنگنا ره گشايد
كران تا كران خار و خس مي زند موج !

گر اين نغمه ، اين دانه اشك
درين خاك ، روئيد و باليد و بشكفت
پس از مرگ بلبل ببينيد
چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !

فريدون مشيري
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 12:12 توسط زندگی نو | |

دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟


نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 13:36 توسط زندگی نو | |

گوشه نــدارد که يـکـــ گوشه اش بنشينمـــ

و نفسي تــازه کنمـــ ...

گــرد گــرد استـــ

اين زمين ..

ايــنــ روزگــــار
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 13:31 توسط زندگی نو | |

سکوت نکردم که فراموشت کنم

نمی خواهم از یادم بروی....

اشک نمی ریزم

تا.......

لحظه های نبودنت را ابری کنم

تنها...تنها...

لحظه های با تو بودن را مرور می کنم

و...به تو می اندیشم در ابدیت لحظه ها

نمی دانی چه غمگینم

در این تاریکی شبها

چه بی تابانه دلگیرم

نمی دانی که گاهی عاشقانه

در تب رویای تو آرام می گیرم.


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:18 توسط زندگی نو | |

زندگی باید کرد!
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد !
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان


زندگی باید کرد !
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان
لحظه هایت بی غم...
روزگارت آرام ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:25 توسط زندگی نو | |

یادم باشد
آدمهای دور و برم
حتی آن تکراری ها
حتی آن خیلی معمولی ها
حتی آنهایی که قیافه اشان به این حرفها نمیخورد
خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را میکنی،حرف برای گفتن دارند...
یادم باشد
آدمهای ساکت دور وبرم
گاهی خودشان هم فراموش میکنند که حرفهایی برای گفتن دارند
یادم باشد
جنس بعضی آدمها و حرفهایشان
سخت تر از این حرفهاست.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:20 توسط زندگی نو | |



...در دل من چیزی اسـت،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا می خواند . . .



نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 17:41 توسط زندگی نو | |

وقتي نيستي كه هيچ
وقتي هستي دو وقت دلم مي گيرد
يكي وقتي با "بله" جواب مي دهي
يكي وقتي "شما" صدايم مي كني
چگونه صدايت كنم كه با "جانم" جواب دهي؟
... و "تو" صدايم كني؟
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 21:38 توسط زندگی نو | |

از یـه جـایـی بـه بـعـد
نـه ایـنکـه فـایـده نـداشـتـه بـاشـه ها
نـه
ارزشش رو دیـگـه نـداره..!!



نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:2 توسط زندگی نو | |

زندگی باید کرد

هرچند با غمهای بی پایان

زندگی باید کرد

هر چند با قلب پاره پاره

زندگی باید کرد

هرچند زیر ابرهای سیاه انتظار

زندگی باید کرد

هرچند با پاهای خسته از انتظار

زندگی باید کرد

هرچند با چراغهای خاموش

با دلهای شکسته

با کوچه های تاریک

با روزهای تاریک

با کوله باری از خاطرات بارانی

زندگی باید کرد دوباره

هرچند آهسته

هرچند غمگین

زندگی باید کرد

هرچند با قلب طوفانی

با دلی رنجور

با اشک های همچون سیلاب از بی وفایی

زندگی باید کرد

هرچند بی قلب

هرچند بی احساس

هرچند خشک

هر چند بی کس

هر چند بی یار

زندگی باید کرد

با قلب بی قرار

زیر ابر بارانی

باید نشست

و شست همه خاطرات تلخ

زندگی باید کرد

همه روزگار ناخوشی را باید فراموش کرد

زندگی باید کرد

زیر نور زیبای خدای هستی

زیر گرمای هستی خدا

زیر این گرما همه یخهای نفرت آب می شود

همه ابرهای انتظار تردید همه و همه محو می شود

زندگی باید کرد

زیر همان ابر مهربانی خدا

آری زندگی باید کرد

سلام بر زندگی

سلام بر زیبایی

سلام بر مهربانی




نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 12:55 توسط زندگی نو | |

همه ی ما

فقط حسرت بی پایان یک

اتفاق ساده ایم

که جهان را بی جهت،

یک جور عجیبی جدی گرفته ایم !




نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 11:41 توسط زندگی نو | |

گاهی دلم برای یک نفر تنگ می شود ، کسی که حضورش را تنها در میان خاطراتی از گذشته و رویاهای شبانه می توانم بیابم . کسی که فکر می کردم تا ابد در کنارم می ماند اما این بار نیز اشتباه کردم ...

آری دلم تنگ شده است ، برای روزهایی که گذشتند و تنها از آن ها خاطراتی مبهم باقی ماند . دلم تنگ شده است برای ثانیه هایی که در میان روزها گم شدند . می دانی از همه بیشتر برای چه کسی دلم تنگ شده است ؟؟

آری برای خودم . دلم برای خودم که در این هرج و مرج های زمانه در میان کوچه های بی انتها گم شده است تنگ شده است برای خودم که فکر می کردم همه چیز روزی درست می شود تنگ شده است ... کجاست آن دختری که امیدش بی انتها بود ، کجاست آن دختری که فکر می کرد بدی در این دنیا معنا ندارد ، برایم پیدایش کنید دلم برایش تنگ شده است

این روزها عجیب دلم گرفته است ، بغضم با هر آهنگی که بوی غم بدهد می شکند ... مانده ام بغضم به همه ی زبان های دنیا چگونه مسلط است !!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 11:18 توسط زندگی نو | |

سلام به همه ی دوستان گلم ، نوشته ی زیر را یکی از دوستانم به نام فرزانه برام فرستاده دلم نیومد تنهایی بخونم ...

دوستان عزیزم شما هم بخونید و تاثیری رو که را که این نوشته بر شما گذاشت را در نظرات بنویسید .

موفق باشید


اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو

قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:
نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد


نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:32 توسط زندگی نو | |

گفتم : تو شـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:7 توسط زندگی نو | |


Design By : Night Skin