یاد بگیر و زندگی کن

دوست دارم زندگی رو ...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 20:1 توسط زندگی نو |

سلام ...

فکر میکردم وبلاگم فراموش شده است و هیچ کس بهش سر نمیزنه ... آخرین پستم برای آذر 91 بود و الان مهر 93 !!!

تو این دو سال خیلی چیزا تغییر کرده ! بزرگتر شدم نه صرفا سنی ... روحا بزرگ شدم ... فهمیدم زندگی با تک تک اتفاق های تلخ و شیرینش لذت بخش و در جریانه ...

امروز تو دانشگاه دوستم پرسید وبلاگ داری ! کلمه وبلاگ باعث شد کلی خاطرات خوش وبلاگ نویسی و دوستان وبلاگی جلوی چشمهام نقش ببنده ؛ دوستانی که 2 سالی میشه ازشون بی خبرم و ممکنه دیگه تو این دنیای مجازی پیداشون نکنم ولی واقعا دلم براشون تنگ شده

وقتی خواستم وارد وبلاگمم بشم با خودم گفتم وبلاگی که 2 ساله خاک خورده نباید بازدید کننده جدید و نظر جدیدی داشته باشه ولی در کمال ناباوری با 300 نظر تایید نشده که آخریش برای دو روز پیش هست مواجه شدم ... از تک تکون ممنونم که منو فراموش نکردید

اینبار میخوام بمونم ... میخوام بنویسم و بنویسم ... من اومدم که اینبار بمونم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:40 توسط زندگی نو | |

منتظر اولین پستم بعد از شروع یک دنیای تازه باشید ....

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 0:30 توسط زندگی نو | |

می خـــــــــــــــوام همه چیز رو از نـــــــــــــــو شروع کنم

می خوام همون زندگی نو گذشته ها بشم

شاد و خندون

خدایا کمکم کن

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 16:54 توسط زندگی نو | |

هنوز 40 روز از فوت خاله عزیزم نگذشته بود ...

هنوز به نبودش عادت نکرده بودم ...

هنوز نتوانسه بودم قبول کنم دیگر نیست ....

هنوز اشک چشمانم خشک نشده بود ....

هنوز ....

مادر بزرگم نیز از پیشم رفت ...

تنهایم گذاشت ...

و هنوز هم که هنوزه نه نبود خاله ام را باور کرده ام و نه نبود مادر بزرگم را ...

اشک همچنان جاری است و آه و اندوه هنوز در جریان ...

غم بی نهایت در دلم زیاده دلم می خواد کلی درد و دل کنم ولی حیف که احساساتم رو نمی تونم در بین کلمات به جریان در بیارم

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 16:53 توسط زندگی نو | |

سلام به دوستان عزیزم

بابت تاخیر چند روزه ام از همتون معذرت می خوام ، شرایط روحی مناسبی نداشتم . ولی وقتی اومدم و نظراتتون رو خوندم روح تازه ای پیدا کردم . باور نمی کردم دوستانم اینقدر به فکر و نگرانم باشند ؛ از یکایکتون ممنون که من رو تنها نذاشتید و فراموشم نکردید . قول می دهم جبران کنم و فاصله زیادی از دنیای مجازی نگریرم .

این جا باید از چند نفر از دوستان عزیزم که لطف کردند و در مراسم به جمع ما پیوستند تشکر کنم ؛ امیدوارم فرصتی باشه تا در شادی ها براتون جبران کنم

خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 11:15 توسط زندگی نو | |

مراسم سوم خاله عزیزم ، نادیا گلچین روز شنبه 28 مرداد ساعت 4 الی 5.30 در مسجد نور واقع در میدان فاطمی

حضور شما دوستان عزیز موجب دلگرمی ما می شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 18:39 توسط زندگی نو | |

این روزها غم در دلم چون آتشی زبانه می کشد

طاقت این همه درد و غم را یک جا ندارم ... مگر من با این سنم چقدر می توانم غم را تحمل کنم

امروز یکی از عزیزانم ... زمین ، این دیار غربت را ترک کرد و به آسمان ها ، جایی که سرانجام به ارامش می رسد ، پرواز کرد

امروز خاله عزیزم نادیا دلدار گچین ... کسی که برای هنر این مرز و بوم تلاش بسیاری کرده ، کسی که قلب مهربانش به وسعت تمام زیبایی هاست پس از تحمل این همه سال بیماری دار فانی را وداع گفت ... 

قلبم سنگین شده ... اشک از روی گونه هام پاک نمیشه ... خیلی سخته ... خیلی سخت 



پ.ن : من یک مدت نمی تونم بیام نت اما سعی می کنم روز و محل مسجد رو اعلام بکنم 

پ.ن : لطفا نظر خصوصی نذارید چون وقت ندارم بیام و بخونم

پ.ن : دوستان دعا کنید که این غم و اندوه بالاخره تموم شه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 12:26 توسط زندگی نو | |

زندگی خیلی عجیب است ... در اوج شادی همه چیز دود می شود و به نیستی تبدیل می شود

زندگی خیلی عجیب است ... ثانیه ای همه در کنار هم هستند و ثانیه ای بعد روح ها به آسمان پر می کشند

زندگی خیلی عجیب است ...

باری دیگر زلزله قلب مردمان را لرزاند ... آذربایجان شده غرق در اشک و آه

فاجعه بزرگی است غم از دست دادن خانواده .... غم بزرگی است از دست دادن یک هم وطن




پ.ن 1 : برای همه آذزی های عزیز دعا کنیم تا خداوند بهشون صبر بده

پ.ن2 : دعا کنید تعداد تلفات اعلام شده از این بیشتر نشه

پ.ن 3 : هر کی هر مقدار کمکی از دستش بر می یاد دریغ نکنه ... مراکز امداد رسانی درخواست کمک کردند

پ.ن 4 : قدر لحظات زندگیمون رو بدونیم ؛ زندگی همینه نمی شه فهمید ثانیه ای بعد چی در انتظارمونه 

پ.ن 5 : سکوت !!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 10:48 توسط زندگی نو | |

سلام دوستان عزیزم

من این جا پستی رو گذاشته بودم که حرف های دلم بود ... یکی از مهم ترین دل نوشته هام اما به توصیه چند تن از دوستان عزیزم که دلایل قانع کننده ای هم داشتن تصمیم گرفتم حذفش کنم . دوستانی که دل نوشته ام رو خوندن خوشحال می شوم باز هم نظرشون رو دربارش بهم بگن و دوستانی هم که نخوندن فقط بدونن گاهی وسعت احساس باید تو دل باقی بمونه و  به روی کاغذ نیاد بهتره ... در عوض پستی که پاکش کردم واستون این شعر زیبا رو می ذارم .

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت، دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر زیبایی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم


برچسب‌ها: دل نوشته
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 16:10 توسط زندگی نو | |

              یک سال شد ...

                                      از آن روز یک سال است که می گذارد ...



پ.ن : می خوام داستان کامل 13 مرداد که پارسال اتفاق افتاد رو براتون بگم ، ذهنم خیلی مشوشه برای همین سعی می کنم تا آخر شب براتون بنویسم . خوشحال می شم اگه کمکم کنید و راهنماییم کنید .

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 13:38 توسط زندگی نو | |


حقیقت دارد که من می توانم
با شعرهای تو
با باران مشاعره کنم
و بند نیایم ...



دیشب که بغض کرده بودم
باز هم به خودم قول دادم
من سلام می‌گویم
و لبخند می‌زنم
و قسم می‌خورم
و می‌دانم

عشق همین است
به همین سادگی...



نتـــــــــرس . . .

اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ
از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ !
گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ !
حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ
بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد!


نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 15:33 توسط زندگی نو | |

فردا بعد از یکسال دوباره قراره با دوستانم در کلاس موسیقی جمع بشیم ، اون طور که شنیدم یک سری از دوستام به دلیل مشغله درسی نمی یان و یک سری افراد جدید هم به گروه اضافه می شه . واقعا خوشحالم ولی از یک طرف شنیدم که می خوان بچه ها رو 2 گروه کنند !!!! خیلی بده چون ممکنه مجبور بشم با کسی که واقعا ازش بدم می اید هم گروه بشم .... 


پ.ن : امروز تولد بهترین دوستمه ، امیدوام خیلی بهمون خوش بگذره 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 14:51 توسط زندگی نو | |

سلام دوستان عزیزم ، این متن رو امروز نوشتم چون باور دارم که خدا در همین نزدیکی است ...

چون این دوران به وجود خدا خیلی بیشتر از قبل وابسته شده ام ...

و خدا در همین نزدیکی است ...

آسمان آبی و بی انتهاست و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

درختان قدعلم کرده تر از قبل در پهنه زمین بساط حیات خود چیده اند و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

جویبارها از کوه ها روان اند و در آغوش زمین در حرکت و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

هر روز غنچه گلی بازمی شود و پژمرده گلی نابود و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

هر روز خورشید در آسمان با گرمای دلنشینش دست نوازش بر سرمان می کشد و چون مادری آرامش به ما هدیه می کند و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

هرشب ماه در آسمان جلوه گری می کند و  ستارگان در پیرامونش به جشن و سرور می پردازند و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

صبح چشمهایم را باز می کنم ، هنوز نفسم می کشم ، هنوز توان دیدن دارم ، هنوز می تواتم نوای دل نشین پرندگان را بشنوم ، هنوز می توانم بر دو پایم بایستم و قدم بزنم ، هنوز می توانم مادرم را صدا کنم در آغوش بکشمش و درآغوشش در دنیای خیال ، آرمان شهرم به جست و خیز بپردازم ، هنوز می توانم دستان گرم پدرم را بوسه باران کنم و این منم که هنوز می توانم به زیستنم ادامه دهم و این نشان از آن است که خدا در همین نزدیکی است

هنوز بذر محبت در زمین های عالم کشت میشود ، هنوزجوان مردی که دست کودک یتیمی را بگیرد و درهای خوشبختی را به رویش بگشاید هست و این نشان آن است که خدا در همین نردیکی است

همین که هم اکنون می توانم بنویسم ، درک کنم ، بخندم و بگریم نشان آن است که خدا در همین نردیکی است حال چه باک که گاه علف های هرز غم در گلستان وجودم جوانه می زنند ، چه غم که گاه طوفان وجودم را به تلاطم در می آورد . خدا همین جاست در همین نزدیکی  . چه ترس اگر دری از خوشبختی به رویم بسته شود وقتی دری دیگر از رحمت به رویم گشوده میشود ، چه نگرانی اگر در مسیر زندگی به دری بسته بخورم ؛ اگر قرار بود آن در باز نشود دیوار به جایش می ساختند و همه این ها نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است .

و خدا در همین نزدیکی حتی اگر گاه غبار غفلت مرا از یادش غافل کند ، حتی اگر ساحل آرامشم را موجی نابود کند ، حتی اگر دیوار های تنهایی مرا احاطه کنند ؛ خدا در همین نزدیکی مرا می بیند ، صدایم را می شنود و دست نوازش بر روحم می کشد .

 

و خدا در همین نزدیکی است ...

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391ساعت 15:40 توسط زندگی نو | |

      امروز روز مهمی هستش ..

                                     امیدوارم موفق باشی ...

                                                                           من به تو ایمان دارم ...

                                                                                            

                       

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:29 توسط زندگی نو | |

سلام به همه دوستان عزیزم

امتحانا تموم شد

با کلی نوشته جدید برگشتم

باورتون نمی شه تو همین مدت که نمی اومدم نت چه اتفاقاتی افتاد که باعث شده خیلی از اطرافیانم رو بهتر بشناسم که تو چند روزه آینده براتون داستانش رو تعریف می کنم

راستی کلی داستان کوتاه هم در مدت امتحانا نوشتم که اونا رو هم به تدریج می ذارم

خیلی دلم براتون تنگ شده بود و دوستتون دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 18:29 توسط زندگی نو | |

سلام به همه دوستان عزیزم

بیشتر از یک ماه می شه که آپ نکردم دلیلش هم امتحاناته

امیدوارم این تاخیر من رو بپذرید

تا پایان امتحانات هم نمی تونم زیاد بیام

ولی قول می دم جبران کنم ( برای تابستون یک فکر خوب دارم )

برای همه کسانی که الان مشغول درس خوندن و امتحانات هستن آرزوی موفقیت می کنم

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1391ساعت 22:1 توسط زندگی نو | |


آن زمان كه مشق پرواز ميكرديم
خاطرم نيست
به آسمان چندم ، مي بايست سفر كنيم
اما...
خوب يادم هست كه...
قرار بود
هميشه،
با هم پرواز كنيم.


می‌خواستم بمانم
رفتم
می‌خواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم
من بودم
که نبودم …


ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!


پ.ن : ببخشید دوستای خوبم که فاصله بین پست هام زیاد شده ، نزدیک امتحان های خرداد داریم می شیم سرم خیلی شلوغه ...



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:19 توسط زندگی نو | |

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:26 توسط زندگی نو | |

سلامی به گرمای خورشید

سلامی به طراوت سبزه ها

سلامی پر از عشق و محبت

و سلامی به زیبایی تازگی یک سال نو

دوستان گل و عزیزم عید همگیتون مبارک

امیدوارم سال جدید سالی پر از موفقیت و شادی و خبر های خوب براتون باشه


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:17 توسط زندگی نو | |

 نمی دانستم این قدر زود می گذرد ، با خودم فکر می کردم هنوز فرصت باقی است ، هنوز می توان به تو تکیه کرد ، اما نمی دانستم که گذر ثانیه ها آن قدر زیاد است که تو نیز مانند بقیه نیامده خواهی رفت .

انگار همین دیروز بود که در خانمان را زدی و وارد شدی ، انگار همین دیروز بود که برای اولین بار یکدیگر را دیدیم ؛ انگار همین دیروز بود . . . اما نه دیروز روزهایی بود که گذشتند و با خاطراتی تلخ و شیرین ما را تنها گذاشتند و رفتند . می دانی همان روزایی ها را می گویم که با خنده و شادی و اشک و غم از پس هم گذشتند و ما را به این جا رساندند . همان ثانیه هایی را می گویم که وقتی بودند درکشان نکردیم و حالا که در قاب خاطره ها بر روی دیوار های دلمان به جا مانده اند ، فهمیده ایمشان .

راستش هیچگاه سرعت گذر زمان را به این خوبی نفهمیده بودم ، هرگاه مادرم می گفت انگار همین دیروز بود ، لبخندی می زدم و می گفتم چه طور می شود که همین دیروز بوده باشد . اما با تو و در کنار تو بودن این را به من آموخت که دیروز ، روزهایی را در خودش پنهان کرده و سرعت گذر زمان از گفته مادرم نیز بیشتر است .

باورت می شود که این همه مدت در کنار هم بودیم اما حالا که زمان خداحافظی فرارسیده یکدیگر را شناخته ایم و به هم عادت کرده ایم ؛ من که باورم نمی شود .

باورت می شود که آن آینه و شمعدانی را که برای استقبالت پهن کرده بودم باری دیگر برای خداحافظی با تو باید پهن کنم ؛ من که باورم نمی شود .

چقدر روزهای با تو بودن زیبا بود ... هیچگاه یادم نمی رود که با تو و در کنار تو طعم عاشقی را کشیدم ، هیچگاه یادم نمی رود که چه شب ها با تو و در کنار تو تا صبح گریستم و به لحظاتی اندیشیدم که تو برایم فراهم کرده بودی و هیچگاه فراموش نمی کنم که فقط با تو توانستم این تجربه و حس را در خودم زنده کنم و باور کنم که کسی را دوست دارم . . .

آری همه این ها را برای تو نوشته ام ... با توام سال 1390 ، با تو که برایم لحظاتی پر از شادی فراهم کردی ، با تو که به من دوست داشتن را آموختی . . .

لحظه خداحافظی از آن چه که فکرش را هم می کردم نزدیک تر است ... اما بدان و مطمئن باش روزهای زیبای با تو بودن برایم تا همیشه خاطره خواهد شد و بدان که آن روزهای زیبای تابستانت را که برایم شده زیباترین خاطرات را در قاب هایی از طلا در اعماق قلب و وجودم حفظ خواهم کرد . چه طور می توانم روزهای دی ماهت را فراموش کنم . . . چگونه می توانم 28 بهمنت را فراموش کنم ... نه هرگز . . . حتی اگر سالها بگذرد و کسی از تو یاد نکند من همیشه لحظات با تو بودن را در آغوش می کشم . . .

پ.ن : راستش درد و دلم با سال 90 خیلی زیاد بود اما نتونستم همش رو بنویسم

پ.ن 2 : امروز 28 اسفنده و دقیقا یک ماه است که از بهترین روز زندگیم می گذرد ...

پ.ن 3 : قبل از سال تحویل دوباره پست می ذارم پس فعلا عید همگی پیشاپیش مبارک



نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:46 توسط زندگی نو | |


سلامی از دلی تنها
دلی آکنده از غمها
گهی بی بار
گهی بی یار
گهی از زندگی بیزار
گهی خندان
گهی گریان
گهی رنجیده از یاران
سلام ای بهتر از باران



دیروز و فردا هر دو نامردند ...!
دیروز با خاطراتش
و
فردا با وعده هایش ...
مرا فریب دادند
تا
نفهمم امروزم چگونه گذشت...



جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد ....

- زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:1 توسط زندگی نو | |

نفس مي زند موج
نفس مي زند موج
ساحل نمي گيردش دست
پس مي زند موج .
فغاني به فرياد رس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم
كه راهم به فريادرس بسته
دست فغانم شكسته

زمين زير پايم تهي مي كند جاي
زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه در من غزل مي زند بال
نه در دل هوس مي زند موج .

رها كن ، رها كن
كه اين شعله خرد چندان نپايد
يكي برق سوزنده بايد
كزين تنگنا ره گشايد
كران تا كران خار و خس مي زند موج !

گر اين نغمه ، اين دانه اشك
درين خاك ، روئيد و باليد و بشكفت
پس از مرگ بلبل ببينيد
چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !

فريدون مشيري
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 12:12 توسط زندگی نو | |

دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !!
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟


نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 13:36 توسط زندگی نو | |

گوشه نــدارد که يـکـــ گوشه اش بنشينمـــ

و نفسي تــازه کنمـــ ...

گــرد گــرد استـــ

اين زمين ..

ايــنــ روزگــــار
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 13:31 توسط زندگی نو | |


Design By : Night Skin