یاد بگیر و زندگی کن
دل نوشته هایم ؛ فریادهایی از جنس سکوت
آن زمان كه مشق پرواز ميكرديم میخواستم بمانم ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پ.ن : ببخشید دوستای خوبم که فاصله بین پست هام زیاد شده ، نزدیک امتحان های خرداد داریم می شیم سرم خیلی شلوغه ... خدا می داند، ولی ... سلامی به گرمای خورشید سلامی به طراوت سبزه ها سلامی پر از عشق و محبت و سلامی به زیبایی تازگی یک سال نو دوستان گل و عزیزم عید همگیتون مبارک امیدوارم سال جدید سالی پر از موفقیت و شادی و خبر های خوب براتون باشه انگار همین دیروز بود که در خانمان را زدی و وارد شدی ، انگار همین دیروز بود که برای اولین بار یکدیگر را دیدیم ؛ انگار همین دیروز بود . . . اما نه دیروز روزهایی بود که گذشتند و با خاطراتی تلخ و شیرین ما را تنها گذاشتند و رفتند . می دانی همان روزایی ها را می گویم که با خنده و شادی و اشک و غم از پس هم گذشتند و ما را به این جا رساندند . همان ثانیه هایی را می گویم که وقتی بودند درکشان نکردیم و حالا که در قاب خاطره ها بر روی دیوار های دلمان به جا مانده اند ، فهمیده ایمشان . راستش هیچگاه سرعت گذر زمان را به این خوبی نفهمیده بودم ، هرگاه مادرم می گفت انگار همین دیروز بود ، لبخندی می زدم و می گفتم چه طور می شود که همین دیروز بوده باشد . اما با تو و در کنار تو بودن این را به من آموخت که دیروز ، روزهایی را در خودش پنهان کرده و سرعت گذر زمان از گفته مادرم نیز بیشتر است . باورت می شود که این همه مدت در کنار هم بودیم اما حالا که زمان خداحافظی فرارسیده یکدیگر را شناخته ایم و به هم عادت کرده ایم ؛ من که باورم نمی شود . باورت می شود که آن آینه و شمعدانی را که برای استقبالت پهن کرده بودم باری دیگر برای خداحافظی با تو باید پهن کنم ؛ من که باورم نمی شود . چقدر روزهای با تو بودن زیبا بود ... هیچگاه یادم نمی رود که با تو و در کنار تو طعم عاشقی را کشیدم ، هیچگاه یادم نمی رود که چه شب ها با تو و در کنار تو تا صبح گریستم و به لحظاتی اندیشیدم که تو برایم فراهم کرده بودی و هیچگاه فراموش نمی کنم که فقط با تو توانستم این تجربه و حس را در خودم زنده کنم و باور کنم که کسی را دوست دارم . . . آری همه این ها را برای تو نوشته ام ... با توام سال 1390 ، با تو که برایم لحظاتی پر از شادی فراهم کردی ، با تو که به من دوست داشتن را آموختی . . . لحظه خداحافظی از آن چه که فکرش را هم می کردم نزدیک تر است ... اما بدان و مطمئن باش روزهای زیبای با تو بودن برایم تا همیشه خاطره خواهد شد و بدان که آن روزهای زیبای تابستانت را که برایم شده زیباترین خاطرات را در قاب هایی از طلا در اعماق قلب و وجودم حفظ خواهم کرد . چه طور می توانم روزهای دی ماهت را فراموش کنم . . . چگونه می توانم 28 بهمنت را فراموش کنم ... نه هرگز . . . حتی اگر سالها بگذرد و کسی از تو یاد نکند من همیشه لحظات با تو بودن را در آغوش می کشم . . . پ.ن : راستش درد و دلم با سال 90 خیلی زیاد بود اما نتونستم همش رو بنویسم پ.ن 2 : امروز 28 اسفنده و دقیقا یک ماه است که از بهترین روز زندگیم می گذرد ... پ.ن 3 : قبل از سال تحویل دوباره پست می ذارم پس فعلا عید همگی پیشاپیش مبارک سلامی از دلی تنها دیروز و فردا هر دو نامردند ...! جا مانده است
آری دلم تنگ شده است ، برای روزهایی که گذشتند و تنها از آن ها خاطراتی مبهم باقی ماند . دلم تنگ شده است برای ثانیه هایی که در میان روزها گم شدند . می دانی از همه بیشتر برای چه کسی دلم تنگ شده است ؟؟ آری برای خودم . دلم برای خودم که در این هرج و مرج های زمانه در میان کوچه های بی انتها گم شده است تنگ شده است برای خودم که فکر می کردم همه چیز روزی درست می شود تنگ شده است ... کجاست آن دختری که امیدش بی انتها بود ، کجاست آن دختری که فکر می کرد بدی در این دنیا معنا ندارد ، برایم پیدایش کنید دلم برایش تنگ شده است این روزها عجیب دلم گرفته است ، بغضم با هر آهنگی که بوی غم بدهد می شکند ... مانده ام بغضم به همه ی زبان های دنیا چگونه مسلط است !!!!!!!!!!!!!!!!
سلام به همه ی دوستان گلم ، نوشته ی زیر را یکی از دوستانم به نام فرزانه برام فرستاده دلم نیومد تنهایی بخونم ... دوستان عزیزم شما هم بخونید و تاثیری رو که را که این نوشته بر شما گذاشت را در نظرات بنویسید . موفق باشید

خاطرم نيست
به آسمان چندم ، مي بايست سفر كنيم
اما...
خوب يادم هست كه...
قرار بود
هميشه،
با هم پرواز كنيم.
رفتم
میخواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم
من بودم
که نبودم …
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان
مدرسه هم کوچکتر بود!
... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی
کنیم
و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است



دلی آکنده از غمها
گهی بی بار
گهی بی یار
گهی از زندگی بیزار
گهی خندان
گهی گریان
گهی رنجیده از یاران
سلام ای بهتر از باران
دیروز با خاطراتش
و
فردا با وعده هایش ...
مرا فریب دادند
تا
نفهمم امروزم چگونه گذشت...
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد ....
- زنده یاد حسین پناهی
تنها...تنها...


...در دل من چیزی اسـت،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا می خواند . . .

گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
واسه خدا عزيزه
بيماريت چيه؟
گفتم: پس چي؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
| Design By : Night Skin |






















