یاد بگیر و زندگی کن

دوست دارم زندگی رو ...

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 20:1 توسط زندگی نو |

زندگی زیباست ... خیلی زیباست ... هزار و یک دلیل برای زیبا بودن زندگی میدونم و مطمئنم هر کی که این نوشته رو میخونه لااقل یکی از اون هزار و یک دلیل رو به یاد میاره و لبخند میزنه و تو دلش میگه آره ... "زندگی زیباست ... "

زندگی زیباست اما ... !!!! فکر نکنید دارم به زیبایی زندگی شک میکنم ... من ایمانم قوی تر از این حرف هاست که بخوام حرفم رو پس بگیرم ... من با ایمان و یقین کامل میگم زندگی خیلی زیباست ؛ اون قدر خوب و قشنگ و لذت بخش هست که بعضی ها برای یک لحظه بیشتر استفاده از این زیبایی کلی نذر و نیاز میکنن . ولی پس چرا میگم " اما " !!!! بعضی وقت ها مثل همین ثانیه هایی که دارن میگذرن تو چهان مسائلی پیش میاد که زیبایی های زندگی کمی کم رنگ میشه ( فقط کم رنگ میشه وگرنه زیبایی واقعی هیچ وقت از بین نمیره ) مثل جنگ ، بیماری و ...

ای کاش یه روزی برسه که " اما " رو از تیتر نوشته ام پاک کنم و بنویسم " تا ابد "

زندگی تا ابد و بدون وقفه زیباست ...

الان که مشغول نوشتن این متن هستم آهنگ " تو مرو " از میلاد درخشانی رو گوش میدم ؛ آهنگی که تو این روزا خیلی میتونه به من ، به همه ما کمک کنه و یادآوری کنه که " خدا " همیشه در این نزدیکی هست ...

 

از کنار من افسرده ی تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر میــچکد از دیده در دیده بمان
موج اگر میــرود ، ای گوهر دریا تو مرو
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر میــچکد از دیده در دیده بمان
موج اگر میــرود ، ای گوهر دریا تو مرو
ای قرار دل ِ طوفانی ِ بی ساحل من !
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
ای قرار دل ِ طوفانی ِ بی ساحل من !
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو

ای نسیم ! از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من ِ سوخته را با تو ، مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته
به تو شاد است دل خسته ، خدا را تو مرو
خدا را تو مرو…خدا را تو مرو
خدا را
ای قرار دل ِ طوفانی ِ بی ساحل من !
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
ای قرار دل ِ طوفانی ِ بی ساحل من !
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو

 

پ.ن : آری آری زندگی زیباست ... تا شقایق هست زندگی باید کرد ...


برچسب‌ها: زندگی, دلنوشته, خدا, موسیقی, میلاد درخشانی
نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 17:41 توسط زندگی نو | |

انگار اون روزهایی که به وبلاگم سر نمیزدم بیشتر به وبلاگم سر میزدید و نظر میذاشتید ... یعنی در وبلاگ رو تخته کنم برم ... جالب تر اینه که همه وبلاگ هایی که اون موقع باهاشون در ارتباط بودم الان یه مدتی هست که به روز نشدن !!! انگار خداحافظی از دنیای مجازی یکی دو سال پیش بین من و دوستای مجازیم اپیدمی شده بود !!! الان فقط میتونم امیدوارم باشم دوباره وبلاگم به اون روزهای شلوغ و پر رفت و آمد گذشته برگرده ...


برچسب‌ها: وبلاگ, زندگی نو
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 18:35 توسط زندگی نو | |

گزارش زنده از اصفهان
اشکان خطیبی
 
پرده اول: گوشه رستورانی دنج، دختری با تلفن همراه شماره می‌گیرد. پس از چندثانیه...
- خب من رسیدم اصفهان منتظرم روم اسید بپاشن! ...
و قهقهه بلندی سر می‌دهد! گارسون لیوان‌دردست به میزش نزدیک می‌شود.
دختر: اسیده؟!
گارسون: بله؟!
دختر: گفتم شاید شما هم بله (و بلندبلند در گوشی همراهش می‌خندد، دوباره با تلفن همراه)، خب آدم این همه راه تا اینجا بیاد توقع داره دیگه!!!
گارسون با ترکیبی از گیجی، ناباوری، خنده و چند حس دیگر نگاهش می‌کند. لیوان را روی میز می‌گذارد. می‌خواهد برود که...
- نمی‌ریزین؟!
گارسون لبخندی می‌زند و دور می‌شود.
دختر (با تلفن همراه): نه‌بابا همه‌ش شایعه‌س... و مجددا قهقهه می‌زند!!!
پرده دوم: طبق معمول در خیابان‌های اصفهان گم شده‌ام. هر کسی یک‌جور آدرس می‌دهد. پیرمردی می‌گوید: «بعد از چهارراه برو سمت چپ»، دیگری مرا به راه راست هدایت می‌کند! بعد از 20دقیقه رسیده‌ام به میدان آزادی. پشت چراغ قرمز توقف کرده‌ام و جهت‌ها را همچون طفلی که برای نخستین‌بار با جهان پیرامونش روبه‌رو می‌شود، نظاره می‌کنم. پراید سفیدی کنارم می‌ایستد. سرنشینانش دوخانم جوان هستند. شیشه سمت شاگرد کمی پایین است. از سر استیصال صدا می‌زنم:  ببخشید خانوم.
سر برنمی‌گردانند. چراغ تا ٣٠ثانیه دیگر قرمز خواهد بود. مجددا صدا می‌زنم. این‌بار کمی بلندتر. راننده با ترس به همراهش امر می‌کند که شیشه را بالا دهد.
همراه در حالی‌که من را نگاه نمی‌کند به‌سرعت شیشه را بالا می‌دهد.
من کم نمی‌آورم و با صدایی نزدیک به فریاد می‌پرسم:
ببخشید خانوما چطوری برم جلفا؟!
هردو با حالتی آمیخته با ترس همدیگر را نگاه می‌کنند و چیزهایی می‌گویند که من نمی‌شنوم. باز سوالم را تکرار می‌کنم اما این‌بار با ایما و اشاره. موقع گفتن جلفا، دهانم را به شکل غلوآمیزی حرکت می‌دهم تا متوجه شوند.
گمانم راننده مرا شناخته. لبخند کمرنگی می‌زند و سعی می‌کند با حرکت دست مرا متوجه کند. با اشاره از آنها می‌خواهم که شیشه را پایین دهند تا متوجه حرف‌هایشان شوم. با شرم می‌خندند و عذرخواهی می‌کنند اما شیشه همچنان بالا می‌ماند! کم‌کم دارم به خودم شک می‌کنم. شاید قیافه‌ام شبیه اوباش است. سعی می‌کنم خودم را در آیینه برانداز کنم که تلفن زنگ می‌خورد.
آن‌سوی خط: سلام. از خبرگزاری... تماس می‌گیرم. خواستم بدونم با توجه به فضای خاص شهر اصفهان، مشکلی برای اجرای نمایشتون پیش نیومده؟
- فضای خاص؟!!
- بله دیگه. باتوجه به ماجرای اسیدپاشی‌های اخیر اصفهان...
رو به خانم‌ها می‌کنم. سعی می‌کنم متوجهشان کنم که قصد مزاحمت نداشته‌ام. انگار که خطایی مرتکب شده باشم اما چراغ سبز شده و پراید سفید با یک صدای جیغ‌مانند از کنارم می‌گذرد.
تلفن‌دردست همان‌جا پشت چراغ سبز می‌مانم.
 

برچسب‌ها: دختر, اشکان خطیبی, دلنوشته, اصفهان
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 14:15 توسط زندگی نو | |

ای کاش این کابوس های بیداری دختران سرزمینم تمام میشد ...

 


برچسب‌ها: دختر, دلنوشته, زندگی, خسته
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 22:11 توسط زندگی نو | |

من یک دخترم با دنیایی از آرزوها

من یک دخترم سرشار از حس ناب زندگی

من یک دخترم با کوله باری از حرف های خورده شده

من یک دخترم با ثانیه هایی آمیخته از هیاهو 

من فقط یک دخترم ...

بگذار به روزهای خوب فکر کنم ...


برچسب‌ها: دختر, دلنوشته, زندگی
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 18:23 توسط زندگی نو | |

سلام ...

فکر میکردم وبلاگم فراموش شده است و هیچ کس بهش سر نمیزنه ... آخرین پستم برای آذر 91 بود و الان مهر 93 !!!

تو این دو سال خیلی چیزا تغییر کرده ! بزرگتر شدم نه صرفا سنی ... روحا بزرگ شدم ... فهمیدم زندگی با تک تک اتفاق های تلخ و شیرینش لذت بخش و در جریانه ...

امروز تو دانشگاه دوستم پرسید وبلاگ داری ! کلمه وبلاگ باعث شد کلی خاطرات خوش وبلاگ نویسی و دوستان وبلاگی جلوی چشمهام نقش ببنده ؛ دوستانی که 2 سالی میشه ازشون بی خبرم و ممکنه دیگه تو این دنیای مجازی پیداشون نکنم ولی واقعا دلم براشون تنگ شده

وقتی خواستم وارد وبلاگمم بشم با خودم گفتم وبلاگی که 2 ساله خاک خورده نباید بازدید کننده جدید و نظر جدیدی داشته باشه ولی در کمال ناباوری با 300 نظر تایید نشده که آخریش برای دو روز پیش هست مواجه شدم ... از تک تکون ممنونم که منو فراموش نکردید

اینبار میخوام بمونم ... میخوام بنویسم و بنویسم ... من اومدم که اینبار بمونم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:40 توسط زندگی نو | |

منتظر اولین پستم بعد از شروع یک دنیای تازه باشید ....

نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 0:30 توسط زندگی نو | |

می خـــــــــــــــوام همه چیز رو از نـــــــــــــــو شروع کنم

می خوام همون زندگی نو گذشته ها بشم

شاد و خندون

خدایا کمکم کن

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 16:54 توسط زندگی نو | |

هنوز 40 روز از فوت خاله عزیزم نگذشته بود ...

هنوز به نبودش عادت نکرده بودم ...

هنوز نتوانسه بودم قبول کنم دیگر نیست ....

هنوز اشک چشمانم خشک نشده بود ....

هنوز ....

مادر بزرگم نیز از پیشم رفت ...

تنهایم گذاشت ...

و هنوز هم که هنوزه نه نبود خاله ام را باور کرده ام و نه نبود مادر بزرگم را ...

اشک همچنان جاری است و آه و اندوه هنوز در جریان ...

غم بی نهایت در دلم زیاده دلم می خواد کلی درد و دل کنم ولی حیف که احساساتم رو نمی تونم در بین کلمات به جریان در بیارم

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 16:53 توسط زندگی نو | |

سلام به دوستان عزیزم

بابت تاخیر چند روزه ام از همتون معذرت می خوام ، شرایط روحی مناسبی نداشتم . ولی وقتی اومدم و نظراتتون رو خوندم روح تازه ای پیدا کردم . باور نمی کردم دوستانم اینقدر به فکر و نگرانم باشند ؛ از یکایکتون ممنون که من رو تنها نذاشتید و فراموشم نکردید . قول می دهم جبران کنم و فاصله زیادی از دنیای مجازی نگریرم .

این جا باید از چند نفر از دوستان عزیزم که لطف کردند و در مراسم به جمع ما پیوستند تشکر کنم ؛ امیدوارم فرصتی باشه تا در شادی ها براتون جبران کنم

خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 11:15 توسط زندگی نو | |

مراسم سوم خاله عزیزم ، نادیا گلچین روز شنبه 28 مرداد ساعت 4 الی 5.30 در مسجد نور واقع در میدان فاطمی

حضور شما دوستان عزیز موجب دلگرمی ما می شود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391ساعت 18:39 توسط زندگی نو | |

این روزها غم در دلم چون آتشی زبانه می کشد

طاقت این همه درد و غم را یک جا ندارم ... مگر من با این سنم چقدر می توانم غم را تحمل کنم

امروز یکی از عزیزانم ... زمین ، این دیار غربت را ترک کرد و به آسمان ها ، جایی که سرانجام به ارامش می رسد ، پرواز کرد

امروز خاله عزیزم نادیا دلدار گچین ... کسی که برای هنر این مرز و بوم تلاش بسیاری کرده ، کسی که قلب مهربانش به وسعت تمام زیبایی هاست پس از تحمل این همه سال بیماری دار فانی را وداع گفت ... 

قلبم سنگین شده ... اشک از روی گونه هام پاک نمیشه ... خیلی سخته ... خیلی سخت 



پ.ن : من یک مدت نمی تونم بیام نت اما سعی می کنم روز و محل مسجد رو اعلام بکنم 

پ.ن : لطفا نظر خصوصی نذارید چون وقت ندارم بیام و بخونم

پ.ن : دوستان دعا کنید که این غم و اندوه بالاخره تموم شه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 12:26 توسط زندگی نو | |

زندگی خیلی عجیب است ... در اوج شادی همه چیز دود می شود و به نیستی تبدیل می شود

زندگی خیلی عجیب است ... ثانیه ای همه در کنار هم هستند و ثانیه ای بعد روح ها به آسمان پر می کشند

زندگی خیلی عجیب است ...

باری دیگر زلزله قلب مردمان را لرزاند ... آذربایجان شده غرق در اشک و آه

فاجعه بزرگی است غم از دست دادن خانواده .... غم بزرگی است از دست دادن یک هم وطن




پ.ن 1 : برای همه آذزی های عزیز دعا کنیم تا خداوند بهشون صبر بده

پ.ن2 : دعا کنید تعداد تلفات اعلام شده از این بیشتر نشه

پ.ن 3 : هر کی هر مقدار کمکی از دستش بر می یاد دریغ نکنه ... مراکز امداد رسانی درخواست کمک کردند

پ.ن 4 : قدر لحظات زندگیمون رو بدونیم ؛ زندگی همینه نمی شه فهمید ثانیه ای بعد چی در انتظارمونه 

پ.ن 5 : سکوت !!!!!!!


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 10:48 توسط زندگی نو | |

سلام دوستان عزیزم

من این جا پستی رو گذاشته بودم که حرف های دلم بود ... یکی از مهم ترین دل نوشته هام اما به توصیه چند تن از دوستان عزیزم که دلایل قانع کننده ای هم داشتن تصمیم گرفتم حذفش کنم . دوستانی که دل نوشته ام رو خوندن خوشحال می شوم باز هم نظرشون رو دربارش بهم بگن و دوستانی هم که نخوندن فقط بدونن گاهی وسعت احساس باید تو دل باقی بمونه و  به روی کاغذ نیاد بهتره ... در عوض پستی که پاکش کردم واستون این شعر زیبا رو می ذارم .

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت، دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر زیبایی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم


برچسب‌ها: دل نوشته
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 16:10 توسط زندگی نو | |

              یک سال شد ...

                                      از آن روز یک سال است که می گذارد ...



پ.ن : می خوام داستان کامل 13 مرداد که پارسال اتفاق افتاد رو براتون بگم ، ذهنم خیلی مشوشه برای همین سعی می کنم تا آخر شب براتون بنویسم . خوشحال می شم اگه کمکم کنید و راهنماییم کنید .

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 13:38 توسط زندگی نو | |


حقیقت دارد که من می توانم
با شعرهای تو
با باران مشاعره کنم
و بند نیایم ...



دیشب که بغض کرده بودم
باز هم به خودم قول دادم
من سلام می‌گویم
و لبخند می‌زنم
و قسم می‌خورم
و می‌دانم

عشق همین است
به همین سادگی...



نتـــــــــرس . . .

اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ
از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ !
گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ !
حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ
بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد!


نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 15:33 توسط زندگی نو | |

فردا بعد از یکسال دوباره قراره با دوستانم در کلاس موسیقی جمع بشیم ، اون طور که شنیدم یک سری از دوستام به دلیل مشغله درسی نمی یان و یک سری افراد جدید هم به گروه اضافه می شه . واقعا خوشحالم ولی از یک طرف شنیدم که می خوان بچه ها رو 2 گروه کنند !!!! خیلی بده چون ممکنه مجبور بشم با کسی که واقعا ازش بدم می اید هم گروه بشم .... 


پ.ن : امروز تولد بهترین دوستمه ، امیدوام خیلی بهمون خوش بگذره 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 14:51 توسط زندگی نو | |

سلام دوستان عزیزم ، این متن رو امروز نوشتم چون باور دارم که خدا در همین نزدیکی است ...

چون این دوران به وجود خدا خیلی بیشتر از قبل وابسته شده ام ...

و خدا در همین نزدیکی است ...

آسمان آبی و بی انتهاست و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

درختان قدعلم کرده تر از قبل در پهنه زمین بساط حیات خود چیده اند و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

جویبارها از کوه ها روان اند و در آغوش زمین در حرکت و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

هر روز غنچه گلی بازمی شود و پژمرده گلی نابود و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

هر روز خورشید در آسمان با گرمای دلنشینش دست نوازش بر سرمان می کشد و چون مادری آرامش به ما هدیه می کند و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

هرشب ماه در آسمان جلوه گری می کند و  ستارگان در پیرامونش به جشن و سرور می پردازند و این نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است

صبح چشمهایم را باز می کنم ، هنوز نفسم می کشم ، هنوز توان دیدن دارم ، هنوز می تواتم نوای دل نشین پرندگان را بشنوم ، هنوز می توانم بر دو پایم بایستم و قدم بزنم ، هنوز می توانم مادرم را صدا کنم در آغوش بکشمش و درآغوشش در دنیای خیال ، آرمان شهرم به جست و خیز بپردازم ، هنوز می توانم دستان گرم پدرم را بوسه باران کنم و این منم که هنوز می توانم به زیستنم ادامه دهم و این نشان از آن است که خدا در همین نزدیکی است

هنوز بذر محبت در زمین های عالم کشت میشود ، هنوزجوان مردی که دست کودک یتیمی را بگیرد و درهای خوشبختی را به رویش بگشاید هست و این نشان آن است که خدا در همین نردیکی است

همین که هم اکنون می توانم بنویسم ، درک کنم ، بخندم و بگریم نشان آن است که خدا در همین نردیکی است حال چه باک که گاه علف های هرز غم در گلستان وجودم جوانه می زنند ، چه غم که گاه طوفان وجودم را به تلاطم در می آورد . خدا همین جاست در همین نزدیکی  . چه ترس اگر دری از خوشبختی به رویم بسته شود وقتی دری دیگر از رحمت به رویم گشوده میشود ، چه نگرانی اگر در مسیر زندگی به دری بسته بخورم ؛ اگر قرار بود آن در باز نشود دیوار به جایش می ساختند و همه این ها نشان آن است که خدا در همین نزدیکی است .

و خدا در همین نزدیکی حتی اگر گاه غبار غفلت مرا از یادش غافل کند ، حتی اگر ساحل آرامشم را موجی نابود کند ، حتی اگر دیوار های تنهایی مرا احاطه کنند ؛ خدا در همین نزدیکی مرا می بیند ، صدایم را می شنود و دست نوازش بر روحم می کشد .

 

و خدا در همین نزدیکی است ...

نوشته شده در جمعه نهم تیر 1391ساعت 15:40 توسط زندگی نو | |

      امروز روز مهمی هستش ..

                                     امیدوارم موفق باشی ...

                                                                           من به تو ایمان دارم ...

                                                                                            

                       

نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1391ساعت 13:29 توسط زندگی نو | |

سلام به همه دوستان عزیزم

امتحانا تموم شد

با کلی نوشته جدید برگشتم

باورتون نمی شه تو همین مدت که نمی اومدم نت چه اتفاقاتی افتاد که باعث شده خیلی از اطرافیانم رو بهتر بشناسم که تو چند روزه آینده براتون داستانش رو تعریف می کنم

راستی کلی داستان کوتاه هم در مدت امتحانا نوشتم که اونا رو هم به تدریج می ذارم

خیلی دلم براتون تنگ شده بود و دوستتون دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 18:29 توسط زندگی نو | |

سلام به همه دوستان عزیزم

بیشتر از یک ماه می شه که آپ نکردم دلیلش هم امتحاناته

امیدوارم این تاخیر من رو بپذرید

تا پایان امتحانات هم نمی تونم زیاد بیام

ولی قول می دم جبران کنم ( برای تابستون یک فکر خوب دارم )

برای همه کسانی که الان مشغول درس خوندن و امتحانات هستن آرزوی موفقیت می کنم

نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1391ساعت 22:1 توسط زندگی نو | |


آن زمان كه مشق پرواز ميكرديم
خاطرم نيست
به آسمان چندم ، مي بايست سفر كنيم
اما...
خوب يادم هست كه...
قرار بود
هميشه،
با هم پرواز كنيم.


می‌خواستم بمانم
رفتم
می‌خواستم بروم
ماندم
نه رفتن مهم بود و نه ماندن
مهم
من بودم
که نبودم …


ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!


پ.ن : ببخشید دوستای خوبم که فاصله بین پست هام زیاد شده ، نزدیک امتحان های خرداد داریم می شیم سرم خیلی شلوغه ...



نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 16:19 توسط زندگی نو | |

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 13:26 توسط زندگی نو | |

سلامی به گرمای خورشید

سلامی به طراوت سبزه ها

سلامی پر از عشق و محبت

و سلامی به زیبایی تازگی یک سال نو

دوستان گل و عزیزم عید همگیتون مبارک

امیدوارم سال جدید سالی پر از موفقیت و شادی و خبر های خوب براتون باشه


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:17 توسط زندگی نو | |


Design By : Night Skin